دلم برای کسی تنگ است....
به میهمانی گلهای باغ می آورد
دلم برای کسی تنگ است
که بود با من و، پیوسته نیز بی من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی
دگر کافی ست !
دگر کافی ست !
زمستان هم که باشی
برای جدایی از تابستان
منتظر پا در میانی پاییزی
منتظر یک باران بی امان
منتظر یک هوای مه آلود...
آدم هم که باشی
لحظه جدایی
منتظر یک -بمانی-
یک -نرو-
یک حلقه اشک تامل بر انگیز...
یک بوسه بی امان
یک کشش آغوش
آدم که باشی
منتظر خیلی چیز ها میمانی
و دایم خودت هستی و یک حسرت و یک آه....
و دایم خودت هستی و
هزاران
ای کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش...

پس کی میخوای تمومش کنی؟؟؟؟
دیگه خسته شدم.............

گر چه دوری زبرم همسفر جان منی
قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی
این مپندار که یادت برود از نظرم
خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد ميگيری که بوسهها قرارداد نيستند
و هديهها، معني عهد و پيمان نميدهند ...
کم کم ياد مي گيری
که حتي نور خورشيد هم ميسوزاند
اگر زياد آفتاب بگيري
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...
تو ماه را
بیش تر از همه دوست میداشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود.
رسول یونان
بین من و تو فاصله اس
یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم
تو واسه چی در میزنی؟
این در سرد لعنتی
شاید نخواد که وا بشه
قلبتو بردار و برو
قطار داره سوت میکشه
منو ببخش عزیزمن!
اگه میگم باهام نمون
دستای خالیمو ببین
آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات
گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم
زخم دلم رو دوختمش
همسفر شعروجنون
مرد فقیر عالمم
تو عشقتو از من بگیر
من واسه تو خیلی کمم
رسول یونان
کنار تو فقط آروم میشم
پر از دلشوره ام هر جای دیگه تو تقدیر منی بی لحظه ای شک
چشات اینو بهم هر لحظه میگه تو می خندی پُر از لبخند میشم
تمومِ زندگیم خوش رنگ میشه صدای پای تو تو خونه هر روز
واسه من بهترین آهنگ میشه تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه
روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه چقدر خوشبختی نزدیکه
کنار من که راه میری از این دنیا رها میشم تو که دستامو می گیری
تو که خوشحال باشی خوبه خوبم دیگه از زندگی چیزی نمی خوام
حالا که دستِ تو تو دستامه چه فرقی می کنه کجای دنیام
با عشق تو همه دنیا به چشمم پر از تصویر های خوب و شاد
به شوق بودنت حالا خدا هم به من یک قلب عاشق هدیه داده
کنار تو فقط آروم میشم

با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته
پر از عشق و عادت، بدون حسادت، دلم تنگته
پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی، دلم تنگته
تو جایی که هیشکی واس هیشکی نیست و همه دل پریشن
دلم تنگ تنگه واس خاطراتت که کهنه نمیشن
دلم تنگ تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن
من دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته
مث این ترانه، چقد عاشقانه، دلم تنگته
چقد منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کِی کدوم روز، منو با تمام دلت میپذیری
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم ميگويد
كه دروغی تو ، دروغ
كه فريبی تو ، فريب
قاصدك هان ،
ولی ... آخر ... ای وای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم ...
خردك شرری هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.
مهدی اخوان ثالث
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....
خدایا!
یا نوری بیفکن یا توری..
ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس
می ترسد...
جهانگردي آمريكايي به قاهره رفت تا پارسای معروفي را زيارت كند.
جهانگرد با كمال تعجب ديد كه زاهد در اتاقي ساده زندگي مي كند.
اتاق پر از كتاب بود و غير از آن فقط ميز و نيمكتي ديده ميشد.
جهانگرد پرسيد: لوازم منزلتان كجاست ؟
زاهد گفت: مال تو كجاست؟
جهانگرد گفت : اما من اينجا مسافرم.
زاهد گفت : من هم همين طور.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که
دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا
نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخنگشود:
گنجشک گفت:
لانه کوچکی داشتم،
آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این توفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر
کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته بهدشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

آدم ها به دنیا میان تا به دیگران تعلق داشته باشند
نه اینکه دنیارو متعلق به خود کنند...
بالا میبرنت
اما
وقتــی نیازشون برطرف شـد
بالا میارنت.....!