دلم برای کسی تنگ است....

دلم برای کسی تنگ است، که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است

که بود با من و، پیوسته نیز بی من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی

دگر کافی ست !

ای کاش .....

زمستان هم که باشی

برای جدایی از تابستان 


منتظر پا در میانی پاییزی

منتظر یک باران بی امان

منتظر یک هوای مه آلود...


آدم هم که باشی

لحظه جدایی

منتظر یک -بمانی-

یک -نرو-

یک حلقه اشک تامل بر انگیز...

یک بوسه بی امان

یک کشش آغوش


آدم که باشی

منتظر خیلی چیز ها میمانی

و دایم خودت هستی و یک حسرت و یک آه....

و دایم خودت هستی و

هزاران

                          ای کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش...


دیگه خسته شدم .....

خدایا صدامو میشنوی؟؟؟؟

پس کی میخوای تمومش کنی؟؟؟؟


دیگه خسته شدم.............


همسفر جان

گر چه دوری زبرم همسفر جان منی

 

قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی 


این مپندار که یادت برود از نظرم 


خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

خداوند از نگاه ملاصدرا...

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
    و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
  و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
    و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
    و بپرهیزید
    از ناجوانمردیهــا
    ناراستی ها
    نامردمی ها!
    چنین کنید تا ببینید که خداوند
    چگونه بر سر سفره ی شما
    با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
    و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
    و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
    و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

خورخه لوییس بورخس

پای هر خداحافظی محکم باش ...


کم کم ياد خواهی گرفت

تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست

و زنجير کردن يک روح را

اينکه عشق تکيه کردن نيست

و رفاقت، اطمينان خاطر

و ياد مي‌گيری که بوسه‌ها قرارداد نيستند

و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ...

کم کم ياد مي گيری

که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند

اگر زياد آفتاب بگيري

بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی

به جای اينکه منتظر کسي باشی

تا برايت گل بياورد ...

ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني

که محکم باشی پای هر خداحافظی

ياد می گيری که خيلی می ارزی ...

هرشب


تو ماه را

بیش تر از همه دوست می‌داشتی

و حالا

ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود.


رسول یونان

 

منو ببخش عزیزمن!

بین من و تو فاصله اس

یک در سرد آهنی

‌‌‌من که کلیدی ندارم

تو واسه چی در میزنی؟

 

این در سرد لعنتی

‌‌شاید نخواد که وا بشه

قلبتو بردار و برو

قطار داره سوت میکشه

 

منو ببخش عزیزمن!

اگه میگم باهام نمون

دستای خالیمو ببین

آخر قصه رو بخون

 

ترانه ای رو که برات

گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم

زخم دلم رو دوختمش

 

همسفر شعروجنون

مرد فقیر عالمم

تو عشقتو از من بگیر

من واسه تو خیلی کمم

رسول یونان

کنار تو فقط آروم میشم


کنار تو فقط آروم میشم

پر از دلشوره ام هر جای دیگه  تو تقدیر منی بی لحظه ای شک

چشات اینو بهم هر لحظه میگه تو می خندی پُر از لبخند میشم

تمومِ زندگیم خوش رنگ میشه  صدای پای تو تو خونه هر روز

واسه من بهترین آهنگ میشه  تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه

روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه چقدر خوشبختی نزدیکه  

 کنار من که راه میری از این دنیا رها میشم تو که دستامو می گیری

تو که خوشحال باشی خوبه خوبم دیگه از زندگی چیزی نمی خوام

حالا که دستِ تو تو دستامه چه فرقی می کنه کجای دنیام

با عشق تو همه دنیا به چشمم پر از تصویر های خوب و شاد

به شوق بودنت حالا خدا هم به من یک قلب عاشق هدیه داده 

 

کنار تو فقط آروم میشم


دلم تنگته


با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته

                     پر از عشق و عادت، بدون حسادت، دلم تنگته


گله بی گلایه، بدون کنایه، دلم تنگته

پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی، دلم تنگته


    تو جایی که هیشکی واس هیشکی نیست و همه دل پریشن

     دلم تنگ تنگه واس خاطراتت که کهنه نمیشن


دلم تنگ تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن


                    من دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته

                    با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته


ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته

مث این ترانه، چقد عاشقانه، دلم تنگته

           

              چقد منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری

                     کجا کِی کدوم روز، منو با تمام دلت میپذیری



                                                                    امید رنجبر

قاصدک


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟

  از كجا وز كه خبر آوردی ؟


خوش خبر باشی ، اما ، ‌اما

  گرد بام و در من

بی ‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نيست مرا

   نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس


   برو آنجا كه تو را منتظرند

   قاصدك

در دل من همه كورند و كرند


دست بردار ازين در وطن خويش غريب

  قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم مي‌گويد

  كه دروغی تو ، دروغ

كه فريبی تو ، فريب

قاصدك هان ،

  ولی ... آخر ... ای وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

  با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

   مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم ...

  خردك شرری هست هنوز ؟

قاصدك

   ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند. 

مهدی اخوان ثالث 

تنهایی

داستان سنگ و سنگ تراش

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد.

 در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد!

تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم،آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.

 پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد.

 کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.

 ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

 با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

 همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود.

 نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم


 به جان او افتاده است!

سخنی کوتاه


خدایا!


 یا نوری بیفکن یا توری..


ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس


                                   می ترسد...

حکایتی کوتاه از پائولوكوئليو

جهانگردي آمريكايي به قاهره رفت تا پارسای معروفي را زيارت كند. 

جهانگرد با كمال تعجب ديد كه زاهد در اتاقي ساده زندگي مي كند.

اتاق پر از كتاب بود و غير از آن فقط ميز و نيمكتي ديده مي‌شد.


جهانگرد پرسيد: لوازم منزلتان كجاست ؟

 زاهد گفت: مال تو كجاست؟

 جهانگرد گفت : اما من اينجا مسافرم.

 زاهد گفت : من هم همين طور.

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: 

می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که 

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست.

 فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن

گشود:


 با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت:

 لانه کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 تو همان را هم از من گرفتی.

 این توفان بی موقع چه بود؟ 

چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر 

کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. 

خدا گفت:

 ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.  گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام بر خاستی.


 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.


 های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

جالب است که زیر بـاران بروی ولی خیـس نشوی!





در موزه هنرهای مدرن نیویورک، اتاقی به نام اتاق باران تدارک دیده شده

 که از سقفش باران می بارد ولی بازدیدكنندگان خود را خیس نمی‌كند.

این اتاق بارانی که با استفاده از فن آوری دیجیتال طراحی شده دارای این 

ویژگیست كه افرادی كه داخل آن هستند، خیس نمی‌شوند. 

در كف این اتاق حسگرهایی نصب شده است كه محل ایستادن افراد را 

تشخیص میدهند و آب‌پاش‌های آن محدوده را غیرفعال می كنند.


اتاق باران، 

تجربه غیر منتظره و فوق العاده ایست از ایجاد رگبارهای موزون

 

سخنی کوتاه

آدم ها به دنیا میان تا به دیگران تعلق داشته باشند  


   

نه اینکه دنیارو متعلق به خود کنند...


رحمت خدا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با 

سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود،دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش 
 
ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه 

بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش 

آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد:


ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما 

و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.


پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه میکرد و میرفت، یکباره یک گره

از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت

شد و رو به خدا کرد و گفت:


من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود


پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال 

ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است.

پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از

خدا طلب بخشش نمود.


تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه 


سخنی کوتاه


آدمها وقتی نیازت دارن


بالا میبرنت


اما


وقتــی نیازشون برطرف شـد


بالا میارنت.....!